لسان الملك سپهر
1724
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
مكروه افتد و او را سقط « 1 » گويند ، خواستم اين امر از او بگردد ؛ ليكن هر چند اين سخن را تكرار دادم مفيد نيفتاد ، حفصه را گفتم : تو خواستار شو . چون حفصه به عرض رسانيد . فرمود : مه انّكنّ صويحبات يوسف . يعنى : بس كن شما آن يارانيد كه يوسف را به بلاى زندان درانداختيد . حفصه گفت : اى عايشه هرگز از تو به خيرى نرسيدم ، همانا در چنين وقت خاطر پيغمبر را از من رنجه ساختى . بلال را آگهى دادند كه رسول خداى فرمان كرد كه ابو بكر به نماز ايستد . بلال بگريست و بازشد و دست بر سر نهاد و گفت : وا غوثاه ، وا انقطاع رجاه ، و انكسار ظهراه كاش مادر مرا نزاد و اگر زاد از اين پيش بمردم . پس بلال به نزد ابو بكر آمد و فرمان پيغمبر را ابلاغ داشت . چون چشم ابو بكر به محراب افتاد چندان بگريست كه از پاى درآمد و بىخويشتن شد و فغان مردم بالا گرفت ، رسول خداى از فاطمه عليها السّلام پرسش كرد كه اين چه غوغاست ؟ عرض كرد كه : بانگ ناله و زارى مردم است كه در غم تو مىنالند . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله برخاست و بر على و عباس تكيه كرده به مسجد آمد و نماز بگزاشت ، آنگاه فرمود : اى مسلمانان شما در پناه خداونديد و خداى خليفهء من است بر شما ، من از اين جهان بيرون مىشوم بايد پرهيزكارى كنيد . روايت عامه در امامت ابو بكر هم علماى عامه از عايشه حديث كنند كه : چون مرض پيغمبر گران شد و مردم در مسجد نماز خفتن را انتظار آن حضرت مىبردند ، پيغمبر اين بدانست در مخضب نشست و بدن بشست و خاست برخيزد و به مسجد برود از پاى درافتاد و بيهوش گشت ؛ و چون به هوش آمد باز چنين كرد تا سه نوبت و امكان رفتن نيافت ، پس بفرمود : ابو بكر با مردم نماز كند ؛ و ابو بكر چون قلبى رقيق داشت ، عمر را گفت : متصدى اين امر شو . عمر گفت : تو احقّى . پس ابو بكر با مردم نماز بگزاشت . و روز
--> ( 1 ) . سقط در كلام : ناروا گفتن .